خورشید با درخششی از رعد و برق مسی رنگ غروب کرد و تمام زمین که در زیر ظلم و شرجی وصفناپذیری در حال سوختن بود، مکث کرد و برای طوفان نفس نفس زد. پس از غروب آفتاب، آتشهای دوردست رعد و برق جلفا در افق شروع به چشمک طلسم زدن و سوسو زدن کردند، اما وقتی زمان خواب فرا رسید، به نظر میرسید که طوفان دیگر نزدیک نشده است، اگرچه صدای بسیار آهسته و بیوقفه رعد و برق به گوش میرسید. دارسی، خسته و درمانده همزاد از جادو سیاه فشار روز، فوراً به خواب جادو سنگین و ناراحتکنندهای فرو رفت. ناگهان
با صدای انفجار مهیب رعد و برق در گوشهایش، کاملاً هوشیار شد و با قلبی تپنده در رختخواب نشست. سپس برای لحظهای، همین که از آن سرزمین وحشتزده که بین خواب و بیداری قرار داشت، بیرون آمد، سکوت حکمفرما شد، به جز صدای جفر خشخش مداوم باران روی دعانویس بوتههای بیرون پنجرهاش. اما ناگهان آن سکوت با فریادی از جایی نزدیک در باغ سیاه، فریادی از وحشتی عظیم و کافر ناامیدکننده، در هم شکست و تکهتکه شد. بارها و بارها فریادش اوج گرفت و سپس مقدس زمزمهای از کلمات وحشتناک به گوش رسید. صدای لرزان و هقهق که او میشناخت،
گفت: «خدای من، خدای من، خدای من؛ ای مسیح!» و سپس خندهای تمسخرآمیز و بع بع کنان به گوش رسید. سپس دوباره سکوت حکمفرما اجنه غیر مسلمان شد؛ فقط صدای خش خش باران جفت روحی روی بوتهها میآمد. همه اینها فقط کافران یک لحظه بود و دارسی بدون اینکه مکثی کند تا جادوگر لباس بپوشد فرشتگان یا شمعی روشن کند، داشت با دستگیره در ور میرفت. همین متون کهن که در را باز کرد، با چهره وحشتزدهای نسخ خطی از بیرون مواجه شد، چهره خدمتکاری که چراغی در دست داشت. «شنیدی؟» پرسید. چهره مرد به سفیدی مات و درخشانی طلسمات تبدیل دعانویس شده بود. گفت:
«بله، آقا. صدای ارباب کلیسا بود.» آنها با عجله از پلهها پایین رفتند و از اتاق غذاخوری که میز صبحانه مرتبی از قبل چیده شده بود، عبور کردند مذهب و به تراس رفتند. باران فعلاً کاملاً بند آمده بود، انگار شیر آب آسمان بسته شده بود، و در زیر آسمان سیاه رو به پایین، که کاملاً تاریک نبود، چون ماه روح در جایی آرام پشت ابرهای رعد و توسل برقدار انبوه حرکت میکرد، دارسی تلوتلوخوران وارد باغ شد و خدمتکار با شمع به علوم غریبه دنبالش آمد. سایهی غولپیکر و جهندهی خودش روی چمن جلویش افتاده بود؛ بوی گمشده و سرگردان
گل رز و سوسن و خاک مرطوب در اطرافش غلیظ بود، اما تندتر، بوی تند و زنندهای بود که ناگهان او را به رمال یاد کلبهای انداخت که زمانی در آلپ به آن پناه برده بود. در تاریکی نور مبهم آسمان و جنت آباد فرشته تکانهای مبهم شمع پشت سرش، دید دعا که تختی که سید و حاجی فرانک اغلب در آن دراز میکشید، اجاره داده شده است. برق پیراهن سفیدی آنجا بود، انگار مردی روی آن نشسته باشد، اما سایهای تیره و مبهم روی آن دیده فرشتگان میشد و هر چه نزدیکتر میشد، بوی تند تندتر میشد. علوم غریبه حالا فقط چند یارد
دورتر بود که ارواح ناگهان سایه سیاه انگار به هوا پرید، سپس با صدای سمهای محکم روی مسیر آجری که از آلاچیق پایین میرفت، پایین آمد و با جست و خیزهای شادمانه به سمت بوتهها تاخت. وقتی این صداها محو شدند، دارسی به وضوح دید که شخصی با دین لباسهای مبدل روی تخت طلسم آویز نشسته است. برای لحظهای، از شدت وحشت نامرئی، از پلههایش آویزان شد و خدمتکار به او پیوست و با هم به سمت تخت آویز رفتند. فرانک بود. فقط طلسم پیراهن جادو سیاه و شلوار به تن داشت و با بازوهای گره کرده نشسته بود. برای نیم
ثانیه به آنها خیره شد، چهرهاش نقابی از وحشت وحشتناک و درهمپیچیده بود. لب بالاییاش به عقب کشیده شده بود، طوری که لثه دندانهایش نمایان شده بود، و طلسم نویس چشمانش نه به دو حسن آباد نفری که به او نزدیک میشدند، بلکه به چیزی کاملاً نزدیک به خودش متمرکز شده بود؛ سوراخهای بینیاش گشاد شده دعا رمل بودند، انگار که نفس نفس میزد، و وحشت مجسم و انزجار و عذاب مرگبار، خطوط موکل جن وحشتناکی را بر طلسم گونهها و پیشانی صافش حاکم کرده بود. سپس، حتی در حالی که آنها نگاه میکردند، بدن به عقب فرو رفت و طنابهای تخت خواب
به خس خس افتاد و کشیده شد. مراغه دارسی دعا او دعاگر را بلند کرد و به داخل خانه برد. روزی فکر کرد که اعضای بدنش که با آن وزن بیجان در آغوشش آرمیده بودند، تکانهای تشنجی خفیفی خوردند، اما وقتی به داخل رسیدند،
خورشید با درخششی از رعد و برق مسی رنگ غروب کرد و تمام زمین که در زیر ظلم و شرجی وصفناپذیری در حال سوختن بود، مکث کرد و برای طوفان نفس نفس زد. پس از غروب آفتاب، آتشهای دوردست رعد و برق جلفا در افق شروع به چشمک طلسم زدن و سوسو زدن کردند، اما وقتی زمان خواب فرا رسید، به نظر میرسید که طوفان دیگر نزدیک نشده است، اگرچه صدای بسیار آهسته و بیوقفه رعد و برق به گوش میرسید. دارسی، خسته و درمانده همزاد از جادو سیاه فشار روز، فوراً به خواب جادو سنگین و ناراحتکنندهای فرو رفت. ناگهان
با صدای انفجار مهیب رعد و برق در گوشهایش، کاملاً هوشیار شد و با قلبی تپنده در رختخواب نشست. سپس برای لحظهای، همین که از آن سرزمین وحشتزده که بین خواب و بیداری قرار داشت، بیرون آمد، سکوت حکمفرما شد، به جز صدای جفر خشخش مداوم باران روی دعانویس بوتههای بیرون پنجرهاش. اما ناگهان آن سکوت با فریادی از جایی نزدیک در باغ سیاه، فریادی از وحشتی عظیم و کافر ناامیدکننده، در هم شکست و تکهتکه شد. بارها و بارها فریادش اوج گرفت و سپس مقدس زمزمهای از کلمات وحشتناک به گوش رسید. صدای لرزان و هقهق که او میشناخت،
گفت: «خدای من، خدای من، خدای من؛ ای مسیح!» و سپس خندهای تمسخرآمیز و بع بع کنان به گوش رسید. سپس دوباره سکوت حکمفرما اجنه غیر مسلمان شد؛ فقط صدای خش خش باران جفت روحی روی بوتهها میآمد. همه اینها فقط کافران یک لحظه بود و دارسی بدون اینکه مکثی کند تا جادوگر لباس بپوشد فرشتگان یا شمعی روشن کند، داشت با دستگیره در ور میرفت. همین متون کهن که در را باز کرد، با چهره وحشتزدهای نسخ خطی از بیرون مواجه شد، چهره خدمتکاری که چراغی در دست داشت. «شنیدی؟» پرسید. چهره مرد به سفیدی مات و درخشانی طلسمات تبدیل دعانویس شده بود. گفت:
«بله، آقا. صدای ارباب کلیسا بود.» آنها با عجله از پلهها پایین رفتند و از اتاق غذاخوری که میز صبحانه مرتبی از قبل چیده شده بود، عبور کردند مذهب و به تراس رفتند. باران فعلاً کاملاً بند آمده بود، انگار شیر آب آسمان بسته شده بود، و در زیر آسمان سیاه رو به پایین، که کاملاً تاریک نبود، چون ماه روح در جایی آرام پشت ابرهای رعد و توسل برقدار انبوه حرکت میکرد، دارسی تلوتلوخوران وارد باغ شد و خدمتکار با شمع به علوم غریبه دنبالش آمد. سایهی غولپیکر و جهندهی خودش روی چمن جلویش افتاده بود؛ بوی گمشده و سرگردان
گل رز و سوسن و خاک مرطوب در اطرافش غلیظ بود، اما تندتر، بوی تند و زنندهای بود که ناگهان او را به رمال یاد کلبهای انداخت که زمانی در آلپ به آن پناه برده بود. در تاریکی نور مبهم آسمان و جنت آباد فرشته تکانهای مبهم شمع پشت سرش، دید دعا که تختی که سید و حاجی فرانک اغلب در آن دراز میکشید، اجاره داده شده است. برق پیراهن سفیدی آنجا بود، انگار مردی روی آن نشسته باشد، اما سایهای تیره و مبهم روی آن دیده فرشتگان میشد و هر چه نزدیکتر میشد، بوی تند تندتر میشد. علوم غریبه حالا فقط چند یارد
دورتر بود که ارواح ناگهان سایه سیاه انگار به هوا پرید، سپس با صدای سمهای محکم روی مسیر آجری که از آلاچیق پایین میرفت، پایین آمد و با جست و خیزهای شادمانه به سمت بوتهها تاخت. وقتی این صداها محو شدند، دارسی به وضوح دید که شخصی با دین لباسهای مبدل روی تخت طلسم آویز نشسته است. برای لحظهای، از شدت وحشت نامرئی، از پلههایش آویزان شد و خدمتکار به او پیوست و با هم به سمت تخت آویز رفتند. فرانک بود. فقط طلسم پیراهن جادو سیاه و شلوار به تن داشت و با بازوهای گره کرده نشسته بود. برای نیم
ثانیه به آنها خیره شد، چهرهاش نقابی از وحشت وحشتناک و درهمپیچیده بود. لب بالاییاش به عقب کشیده شده بود، طوری که لثه دندانهایش نمایان شده بود، و طلسم نویس چشمانش نه به دو حسن آباد نفری که به او نزدیک میشدند، بلکه به چیزی کاملاً نزدیک به خودش متمرکز شده بود؛ سوراخهای بینیاش گشاد شده دعا رمل بودند، انگار که نفس نفس میزد، و وحشت مجسم و انزجار و عذاب مرگبار، خطوط موکل جن وحشتناکی را بر طلسم گونهها و پیشانی صافش حاکم کرده بود. سپس، حتی در حالی که آنها نگاه میکردند، بدن به عقب فرو رفت و طنابهای تخت خواب
به خس خس افتاد و کشیده شد. مراغه دارسی دعا او دعاگر را بلند کرد و به داخل خانه برد. روزی فکر کرد که اعضای بدنش که با آن وزن بیجان در آغوشش آرمیده بودند، تکانهای تشنجی خفیفی خوردند، اما وقتی به داخل رسیدند،

همهچیز درباره دعانویس اردستان با نکاتی کاربردی