به او دادم.» مترسک فریاد زد: «عالیه! فوراً اسب را اینجا بیاورید.» سرباز با عجله دور شد و خیلی زود صدای تقتق پاهای چوبی اسب را روی سنگفرش شنیدند، در حالی که او را به حیاط میبردند. اعلیحضرت با دیدی انتقادی به اسب نگاه کرد. با حالتی متفکرانه اظهار داشت: «به نظر نمیرسد خیلی برازنده باشد؛ اما گمان میکنم بتواند بدود؟» تیپ با تحسین به اسب ارهای خیره شد و گفت: «واقعاً میتواند.» مترسک اعلام کرد: «پس باید توسل ما را بر پشت خود سوار کند، از میان صفوف شورشیان بگریزد و ما را به دوستم، مرد جنگلی حلبی، برساند.»
[صفحه ۹۷] تیپ آق قلا اعتراض کرد: «او نمیتواند چهار تا را حمل کند!» اعلیحضرت فرمود: «نه، اما میتوان او را وادار کرد که سه تا از همزاد آنها را با خود ببرد. بنابراین، من ارتش سلطنتیام را پشت سر میگذارم. بیجار زیرا، از طلسم کلیسا آنجایی که او به راحتی شکست خورد، به قدرت او اعتماد کمی دارم.» تیپ با خنده اعلام کرد: «با این حال، او میتواند بدود.» سرباز با ترشرویی گفت: «من انتظار این ضربه را داشتم؛ اما میتوانم تحملش کنم. با بریدن سبیلهای سبز زیبای خود، خودم را پنهان میکنم. و گذشته از همه اینها، روبرو شدن
با آن دختران بیپروا خطرناکتر از سوار شدن شیاطین بر این اسب چوبی آتشین و رامنشده جفت روحی نیست!» اعلیحضرت اظهار داشت: «شاید حق با شما باشد. اما من که سرباز نیستم، عاشق خطر هستم. حالا پسرم، مذهب اول باید سوار شوی. و لطفاً تا جایی که میتوانی نزدیک گردن اسب بنشین.» تیپ به سرعت به جایش بالا رفت و سرباز و مترسک موفق طلسم شدند کله کدو را درست پشت سر او روی صندلی بلند شماره ملا کنند. فضای بسیار کمی ابطال کردن جادو برای پادشاه باقی مانده طلسمات بود که به محض شروع اسب، کیمیاگری احتمال افتادن او وجود داشت. پادشاه به
سپاهش گفت: «یک طناب رخت بیاورید و همه ما را به هم ببندید. اگر یکی از ما بیفتد، شیطان فرشتگان همه ما خواهیم افتاد.» و در حالی که سرباز برای بستن بند رخت رفته بود، اعلیحضرت ادامه دادند: «خوب است که مراقب باشم، زیرا وجودم در خطر است.» [صفحه شیاطین طلسم ۹۸] جک گفت: «من هم باید مثل تو مراقب باشم.» مترسک پاسخ داد: «نه دقیقاً، چون اگر کافر اتفاقی برای من بیفتد، کارم جادو تمام است. اما اگر اتفاقی برای تو بیفتد، میتوانند از تو به عنوان بذر استفاده کنند.» سرباز حالا با یک طناب بلند برگشت و هر
سه را محکم به هم بست و آنها را به بدن اسب ارهای نیز بست؛ بنابراین به نظر میرسید خطر افتادن آنها کم است. مترسک فرمان داد: «حالا دروازهها را باز کنید، تا ما به سوی آزادی یا مرگ بتازیم.» حیاطی که آنها دهگلان ابجد در آن ایستاده بودند، در مرکز کاخ بزرگ قرار داشت که از دعانویس همه طرف آن را احاطه کرده بود. اما در یک جا، گذرگاهی به دروازه بیرونی منتهی میشد دعا که سرباز به دستور پادشاه نسخ خطی آن را مسدود کرده بود. اعلیحضرت پیشنهاد فرار از طریق همین دروازه را دادند و ارتش سلطنتی اکنون
اسب ارهکش را در امتداد گذرگاه هدایت کرد و دروازه را که با صدای بلندی به عقب چرخید، بافت گشود. تیپ به اسب گفت: «حالا، باید همه ما را نجات دهی. با تمام سرعت به سمت دروازه شهر بدو و نگذار هیچ چیز جلویت را بگیرد.» اسب ارهای شیاطین با عصبانیت جواب داد: «بسیار خب!» و چنان ناگهانی رمل دور تعویذ شد فرشتگان که تیپ مجبور شد نفس نفس بزند و محکم میلهای را که در گردن موجود فرو کرده بود، بگیرد. [صفحه جادو سیاه ۹۹] «ما یا به سوی آزادی طلسم نویس خواهیم دوید یا به سوی مرگ.» [صفحه ۱۰۰] چند
نفر از دخترانی که بیرون از قصر ایستاده بودند ارواح و از آن محافظت میکردند، با دعانویس دعانویس هجوم دیوانهوار اسب ارهای نقش بر زمین شدند. دیگران روح جیغ زنان از سر راه فرار نماز خواندن کردند و شیطانی فقط دعانویس یک یا دو نفر با احضار میلهای بافتنی خود دیوانهوار به سمت زندانیان فراری جادو سیاه ضربه زدند. تیپ یک خراش کوچک در بازوی چپش برداشت که تا یک ساعت بعد سوزش علوم غریبه داشت؛ اما میلها هیچ تاثیری بر مترسک یا جک کلهکدو نداشتند، زیرا آنها حتی تصور نمیکردند که مورد تحریک قرار مشرکان گرفتهاند. در مورد اسب ارهای، او رکورد
فوقالعادهای از خود به جا گذاشت، یک گاری میوه را واژگون کرد، چندین مرد با ظاهری آرام را سرنگون کرد و در نهایت نگهبان جدید دروازه - یک زن چاق رمال و ریزنقش که توسط ژنرال جینجور منصوب شده بود - را از سر
به او دادم.» مترسک فریاد زد: «عالیه! فوراً اسب را اینجا بیاورید.» سرباز با عجله دور شد و خیلی زود صدای تقتق پاهای چوبی اسب را روی سنگفرش شنیدند، در حالی که او را به حیاط میبردند. اعلیحضرت با دیدی انتقادی به اسب نگاه کرد. با حالتی متفکرانه اظهار داشت: «به نظر نمیرسد خیلی برازنده باشد؛ اما گمان میکنم بتواند بدود؟» تیپ با تحسین به اسب ارهای خیره شد و گفت: «واقعاً میتواند.» مترسک اعلام کرد: «پس باید توسل ما را بر پشت خود سوار کند، از میان صفوف شورشیان بگریزد و ما را به دوستم، مرد جنگلی حلبی، برساند.»
[صفحه ۹۷] تیپ آق قلا اعتراض کرد: «او نمیتواند چهار تا را حمل کند!» اعلیحضرت فرمود: «نه، اما میتوان او را وادار کرد که سه تا از همزاد آنها را با خود ببرد. بنابراین، من ارتش سلطنتیام را پشت سر میگذارم. بیجار زیرا، از طلسم کلیسا آنجایی که او به راحتی شکست خورد، به قدرت او اعتماد کمی دارم.» تیپ با خنده اعلام کرد: «با این حال، او میتواند بدود.» سرباز با ترشرویی گفت: «من انتظار این ضربه را داشتم؛ اما میتوانم تحملش کنم. با بریدن سبیلهای سبز زیبای خود، خودم را پنهان میکنم. و گذشته از همه اینها، روبرو شدن
با آن دختران بیپروا خطرناکتر از سوار شدن شیاطین بر این اسب چوبی آتشین و رامنشده جفت روحی نیست!» اعلیحضرت اظهار داشت: «شاید حق با شما باشد. اما من که سرباز نیستم، عاشق خطر هستم. حالا پسرم، مذهب اول باید سوار شوی. و لطفاً تا جایی که میتوانی نزدیک گردن اسب بنشین.» تیپ به سرعت به جایش بالا رفت و سرباز و مترسک موفق طلسم شدند کله کدو را درست پشت سر او روی صندلی بلند شماره ملا کنند. فضای بسیار کمی ابطال کردن جادو برای پادشاه باقی مانده طلسمات بود که به محض شروع اسب، کیمیاگری احتمال افتادن او وجود داشت. پادشاه به
سپاهش گفت: «یک طناب رخت بیاورید و همه ما را به هم ببندید. اگر یکی از ما بیفتد، شیطان فرشتگان همه ما خواهیم افتاد.» و در حالی که سرباز برای بستن بند رخت رفته بود، اعلیحضرت ادامه دادند: «خوب است که مراقب باشم، زیرا وجودم در خطر است.» [صفحه شیاطین طلسم ۹۸] جک گفت: «من هم باید مثل تو مراقب باشم.» مترسک پاسخ داد: «نه دقیقاً، چون اگر کافر اتفاقی برای من بیفتد، کارم جادو تمام است. اما اگر اتفاقی برای تو بیفتد، میتوانند از تو به عنوان بذر استفاده کنند.» سرباز حالا با یک طناب بلند برگشت و هر
سه را محکم به هم بست و آنها را به بدن اسب ارهای نیز بست؛ بنابراین به نظر میرسید خطر افتادن آنها کم است. مترسک فرمان داد: «حالا دروازهها را باز کنید، تا ما به سوی آزادی یا مرگ بتازیم.» حیاطی که آنها دهگلان ابجد در آن ایستاده بودند، در مرکز کاخ بزرگ قرار داشت که از دعانویس همه طرف آن را احاطه کرده بود. اما در یک جا، گذرگاهی به دروازه بیرونی منتهی میشد دعا که سرباز به دستور پادشاه نسخ خطی آن را مسدود کرده بود. اعلیحضرت پیشنهاد فرار از طریق همین دروازه را دادند و ارتش سلطنتی اکنون
اسب ارهکش را در امتداد گذرگاه هدایت کرد و دروازه را که با صدای بلندی به عقب چرخید، بافت گشود. تیپ به اسب گفت: «حالا، باید همه ما را نجات دهی. با تمام سرعت به سمت دروازه شهر بدو و نگذار هیچ چیز جلویت را بگیرد.» اسب ارهای شیاطین با عصبانیت جواب داد: «بسیار خب!» و چنان ناگهانی رمل دور تعویذ شد فرشتگان که تیپ مجبور شد نفس نفس بزند و محکم میلهای را که در گردن موجود فرو کرده بود، بگیرد. [صفحه جادو سیاه ۹۹] «ما یا به سوی آزادی طلسم نویس خواهیم دوید یا به سوی مرگ.» [صفحه ۱۰۰] چند
نفر از دخترانی که بیرون از قصر ایستاده بودند ارواح و از آن محافظت میکردند، با دعانویس دعانویس هجوم دیوانهوار اسب ارهای نقش بر زمین شدند. دیگران روح جیغ زنان از سر راه فرار نماز خواندن کردند و شیطانی فقط دعانویس یک یا دو نفر با احضار میلهای بافتنی خود دیوانهوار به سمت زندانیان فراری جادو سیاه ضربه زدند. تیپ یک خراش کوچک در بازوی چپش برداشت که تا یک ساعت بعد سوزش علوم غریبه داشت؛ اما میلها هیچ تاثیری بر مترسک یا جک کلهکدو نداشتند، زیرا آنها حتی تصور نمیکردند که مورد تحریک قرار مشرکان گرفتهاند. در مورد اسب ارهای، او رکورد
فوقالعادهای از خود به جا گذاشت، یک گاری میوه را واژگون کرد، چندین مرد با ظاهری آرام را سرنگون کرد و در نهایت نگهبان جدید دروازه - یک زن چاق رمال و ریزنقش که توسط ژنرال جینجور منصوب شده بود - را از سر

همهچیز درباره دعانویس اردستان با نکاتی کاربردی