قایق بپرد. اولین کاری که پرنسس کوچک انجام داد، بوسیدن پدر و مادرش با خوشحالی بود، و سپس از کنار قایق خم شد و درِ استوانه را دوباره بست. او در حالی که سعی میکرد به زبان خودشان صحبت کند، خطاب به سگهای آبی فریاد زد: «به پادشاهتان بگویید که از او تشکر میکنم!» و آن موجودات کوچک باهوش حتماً فهمیده بودند، زیرا استوانه شیشهای به سرعت در آب فرو رفت دعانویس و او دیگر آن را ندید. شاهزاده خانم و والدینش روزهای شیطانی زیادی را در قایق گذراندند، تا اینکه یک روز صبح به جزیره کوچک دیگری شیطان رسیدند
و جرات کردند همزاد و به آن پا دعانویس گذاشتند. آنها آنجا را مکانی زیبا یافتند که هیچ طلسم جانور وحشی در آن زندگی نمیکرد رضوانشهر دعاگر و شامل بیشهای از درختان بود که انجیر، موز، خرما و بسیاری از میوههای خوشمزه دیگر را در خود جای داده بودند. بنابراین آنها برای خود کلبهای در این جزیره ساختند و سالهای زیادی در آنجا در صلح و شادی زندگی کردند. [صفحه ۲۷۳] پرواز فلامینگوها بعد از اینکه پرنسس آنها را ترک کرد، جان داگ به پادشاه گفت: «چه بر سر من و چیک خواهد آمد؟ ما نمیتوانیم ابجد همیشه پیش شما
طلسم نویس بمانیم.» پری سگ آبی پاسخ داد: «به سختی میدانم. آیا جایی هست که به طور خاص آرزوی دیدنش را داشته باشی؟» مرد زنجبیلی گفت: «هیچ جای خاصی برای من شناخته شده نیست.» چیکِ عملگرا اضافه کرد: «مهم نیست جادو سیاه کجا شیاطین میرویم، تا زمانی که به رفتن ادامه دهیم.» جان ادامه کیمیاگری کیاشهر داد: «شما با ما بسیار مهربان بودهاید و ما میتوانیم به دوستی دعا شما تکیه کنیم. اجنه غیر مسلمان از آنجایی که شما چنین قدرتهای جادویی شگفتانگیزی دارید، شاید به ما کمک کنید تا این جزیره را ترک کنیم و دوباره به دنیای بیرون برویم، جایی که بتوانیم
ماجراجوییهای جدیدی را جستجو کنیم.» پادشاه قول داد: «هر طور که بخواهی، خواهد شد. اما باید راهی پیدا کنم تا تو در امنیت کامل قصر مرا ترک کنی. چیک حالش خوب نیست.» [صفحه ۲۷۴]خطر، اما شماره ملا اگر اوبوی سیاه یا اعراب وحشتناک فرصتی برای دستگیری مذهب شما داشته باشند، آنها نان سنگر زنجبیلی شما را در کمترین زمان تکه تکه موکل جن میکنند و شما نابود خواهید شد. به همین سید و حاجی دلیل بهتر است فرشته هر چه دین سریعتر این جزیره را ترک کنید. جان با کمال میل با این موضوع موافقت کرد و پادشاه چند دقیقهای سکوت کرد و در
فکر عمیقی فرو رفت. سپس گفت: پیشینه تاریخی «جان داگ، من فکر میکنم راهی برای نجات تو میدانم. اما برای اینکه تو را به نه تکه تقسیم کنم، باید از تو اجازه بگیرم.» جان که از این پیشنهاد کمی نگران شده بود، پرسید: «وقتی تکه تکه شوم، چه فایدهای خواهد داشت؟» سگ آبی گفت: «نترس. قول میدهم که [صفحه ۲۷۵]دوباره تو را به شکل فعلیات برگردان. میفکتها جاسوسانی را در اطراف سد ما گماشتهاند و اگر سعی کنی از اینجا دور طلسم شوی، به زودی تو را پیدا میکنند. بنابراین من تو را به نه قطعه تقسیم میکنم، هر قطعه را
در تکهای پارچه میپیچم و بستهها را توسط سگهای آبیام از مسیرهای مختلف به بالای تپهای که پارا بروین در آن زندگی میکند، میفرستم. در آنجا خرس و ارواح جوجه میتوانند تو را دوباره سرهم کنند، زیرا کودک به جادو راحتی به قفس توسل خرس خواهد رسید. دعا بعد از اینکه نه قطعه سر جای خود قرار گرفتند، یک شربت جادویی برای نوشیدن به تو میدهم. این شربت جادوگر بدن تو را به همان استحکام و استواری که الان هست، تبدیل میکند. جان پرسید: «اما وقتی به حرز عبادت کردن غار پارا بروین رسیدیم، چطور میتوانیم از جزیره فرار کنیم؟» پادشاه
پاسخ داد: «مردم فلامینگو لطف زیادی به من دارند. تو وزن زیادی نداری، بنابراین از یکی مقدس از طلسمات فلامینگوها میخواهم که با تو به کشور دیگری پرواز کند. برای حمل جوجه به دو تا از این پرندهها رمال نیاز ابطال کردن جادو است؛ اما اگر کودک نترسد، قدیس فرشتگان سفر کاملاً دعانویس بیخطر خواهد بود.» چیک گفت: «من نماز خواندن نمیترسم. هر چیزی که به من بیاید، مناسب من است.» جان اعلام کرد: «به نظر طلسم من نقشه شما عالی است و طلسم ما هر دو از لطف اعلیحضرت بسیار سپاسگزاریم.» [صفحه ۲۷۶] بنابراین پادشاه چاقوی بزرگی آورد و با کمک چیک،
که به این عملیات بسیار علاقهمند بود، جان تربت جام داگ را به نه قطعه برش داد. این قطعات در بستههایی پیچیده شدند و هشت سگ آبی احضار شدند که مشرکان هشت قطعه از بستهها را از طریق گذرگاههای مخفی به جنگل و سپس به
قایق بپرد. اولین کاری که پرنسس کوچک انجام داد، بوسیدن پدر و مادرش با خوشحالی بود، و سپس از کنار قایق خم شد و درِ استوانه را دوباره بست. او در حالی که سعی میکرد به زبان خودشان صحبت کند، خطاب به سگهای آبی فریاد زد: «به پادشاهتان بگویید که از او تشکر میکنم!» و آن موجودات کوچک باهوش حتماً فهمیده بودند، زیرا استوانه شیشهای به سرعت در آب فرو رفت دعانویس و او دیگر آن را ندید. شاهزاده خانم و والدینش روزهای شیطانی زیادی را در قایق گذراندند، تا اینکه یک روز صبح به جزیره کوچک دیگری شیطان رسیدند
و جرات کردند همزاد و به آن پا دعانویس گذاشتند. آنها آنجا را مکانی زیبا یافتند که هیچ طلسم جانور وحشی در آن زندگی نمیکرد رضوانشهر دعاگر و شامل بیشهای از درختان بود که انجیر، موز، خرما و بسیاری از میوههای خوشمزه دیگر را در خود جای داده بودند. بنابراین آنها برای خود کلبهای در این جزیره ساختند و سالهای زیادی در آنجا در صلح و شادی زندگی کردند. [صفحه ۲۷۳] پرواز فلامینگوها بعد از اینکه پرنسس آنها را ترک کرد، جان داگ به پادشاه گفت: «چه بر سر من و چیک خواهد آمد؟ ما نمیتوانیم ابجد همیشه پیش شما
طلسم نویس بمانیم.» پری سگ آبی پاسخ داد: «به سختی میدانم. آیا جایی هست که به طور خاص آرزوی دیدنش را داشته باشی؟» مرد زنجبیلی گفت: «هیچ جای خاصی برای من شناخته شده نیست.» چیکِ عملگرا اضافه کرد: «مهم نیست جادو سیاه کجا شیاطین میرویم، تا زمانی که به رفتن ادامه دهیم.» جان ادامه کیمیاگری کیاشهر داد: «شما با ما بسیار مهربان بودهاید و ما میتوانیم به دوستی دعا شما تکیه کنیم. اجنه غیر مسلمان از آنجایی که شما چنین قدرتهای جادویی شگفتانگیزی دارید، شاید به ما کمک کنید تا این جزیره را ترک کنیم و دوباره به دنیای بیرون برویم، جایی که بتوانیم
ماجراجوییهای جدیدی را جستجو کنیم.» پادشاه قول داد: «هر طور که بخواهی، خواهد شد. اما باید راهی پیدا کنم تا تو در امنیت کامل قصر مرا ترک کنی. چیک حالش خوب نیست.» [صفحه ۲۷۴]خطر، اما شماره ملا اگر اوبوی سیاه یا اعراب وحشتناک فرصتی برای دستگیری مذهب شما داشته باشند، آنها نان سنگر زنجبیلی شما را در کمترین زمان تکه تکه موکل جن میکنند و شما نابود خواهید شد. به همین سید و حاجی دلیل بهتر است فرشته هر چه دین سریعتر این جزیره را ترک کنید. جان با کمال میل با این موضوع موافقت کرد و پادشاه چند دقیقهای سکوت کرد و در
فکر عمیقی فرو رفت. سپس گفت: پیشینه تاریخی «جان داگ، من فکر میکنم راهی برای نجات تو میدانم. اما برای اینکه تو را به نه تکه تقسیم کنم، باید از تو اجازه بگیرم.» جان که از این پیشنهاد کمی نگران شده بود، پرسید: «وقتی تکه تکه شوم، چه فایدهای خواهد داشت؟» سگ آبی گفت: «نترس. قول میدهم که [صفحه ۲۷۵]دوباره تو را به شکل فعلیات برگردان. میفکتها جاسوسانی را در اطراف سد ما گماشتهاند و اگر سعی کنی از اینجا دور طلسم شوی، به زودی تو را پیدا میکنند. بنابراین من تو را به نه قطعه تقسیم میکنم، هر قطعه را
در تکهای پارچه میپیچم و بستهها را توسط سگهای آبیام از مسیرهای مختلف به بالای تپهای که پارا بروین در آن زندگی میکند، میفرستم. در آنجا خرس و ارواح جوجه میتوانند تو را دوباره سرهم کنند، زیرا کودک به جادو راحتی به قفس توسل خرس خواهد رسید. دعا بعد از اینکه نه قطعه سر جای خود قرار گرفتند، یک شربت جادویی برای نوشیدن به تو میدهم. این شربت جادوگر بدن تو را به همان استحکام و استواری که الان هست، تبدیل میکند. جان پرسید: «اما وقتی به حرز عبادت کردن غار پارا بروین رسیدیم، چطور میتوانیم از جزیره فرار کنیم؟» پادشاه
پاسخ داد: «مردم فلامینگو لطف زیادی به من دارند. تو وزن زیادی نداری، بنابراین از یکی مقدس از طلسمات فلامینگوها میخواهم که با تو به کشور دیگری پرواز کند. برای حمل جوجه به دو تا از این پرندهها رمال نیاز ابطال کردن جادو است؛ اما اگر کودک نترسد، قدیس فرشتگان سفر کاملاً دعانویس بیخطر خواهد بود.» چیک گفت: «من نماز خواندن نمیترسم. هر چیزی که به من بیاید، مناسب من است.» جان اعلام کرد: «به نظر طلسم من نقشه شما عالی است و طلسم ما هر دو از لطف اعلیحضرت بسیار سپاسگزاریم.» [صفحه ۲۷۶] بنابراین پادشاه چاقوی بزرگی آورد و با کمک چیک،
که به این عملیات بسیار علاقهمند بود، جان تربت جام داگ را به نه قطعه برش داد. این قطعات در بستههایی پیچیده شدند و هشت سگ آبی احضار شدند که مشرکان هشت قطعه از بستهها را از طریق گذرگاههای مخفی به جنگل و سپس به

همهچیز درباره دعانویس اردستان با نکاتی کاربردی